شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

عشقم

پسر نگو یه دسته گل الان که این پست رو برات میذارم به همراه بابایی رفتی پارک و منم وقتم ازاد شده تا یکم برات بنویسم. مامانی از شیشه شیر گرفتمت.به نظرم کاره سختی بود و همیشه می گفتم زوده ولی بلاخره انجام شد و تو خیلی راحت با این قضیه کنار اومدی از بس که عشقی.مرحله بعدی جدا کردنت موقع خوابه که بری توی اتاق خودت بخوابی و بعد پوشک و پستونک که همه اینا باید تا 7 ماه اینده انجام بشه...میدونی چرا چون مامانی تو دلش یه نی نیه دیگه داره و قراره به امید خدا 7 ماهه دیگه دنیا بیاد و همبازی تو باشه  ادریان جونم پسرم بخاطره همین شاید نتونستم بیام و اینجا از روزگارت بنویسم نکن نخوام این روزا هم حالم خوب نیست هم درس و رسیدگی به تو نمیذاره وقت ازاد دا...
29 فروردين 1394

دومین بهار ما

شکوفه قشنگم  با نمکم .دنیای من دومین بهار زندگیت رو شیراز کنار پدرجون و مادرجونت بودیم  لحظه تحویل سال ساعت 2 نیمه شب بود که همه خواب موندیم 😃 چند روز اول خیلی بهونه میگرفتی و بی قرار بودی فکر کنم تو هم مثل من دلتنگ خانوادم بودی ولی درکل مثل همیشه پسر خوبی هستی.به همه سلام میکنی.دست می دی و کمی شیطنت...که باعث شده تو دل برو تر بشی اگه خدا بخواد فردا برمیگردیم خونمون. عشق مامان توی دومین بهارت برات ارزو می کنم سال خوب و سرشار از خوشی و سلامتی داشته باشی😘
4 فروردين 1394

جون مامان

سلام گل من بازم شرمنده نتونستم زود بیام و برات از روزگارت بنویسم ولی بدون واقعا واقعا وقت نمی کنم.البته توی دفتر خاطراتت تا اونجایی که شده برات نوشتم .این روز ها حسابی سرم شلوغه .حالا از تو بگم حرف زدنت خیلی خوب شده هنوز جمله نمی گی ولی تمام کلمات رو تکرار می کنی و قشنگ منظورت رو می رسونی.تا عدد شش رو بلدی و می شماری.این کلمات جدیدیه که می گی: اوسونک= پستونک ممانه=پروانه. مامونک=بادکنک. ماممه= قابلمه.  همه رو به اسم صدا میکنی زهرا.الهام.رضا.الهه.به خالمم میگی صدیقه و به شوهرش میگی حسن! فقط به ایلیا میگی آقا ایلیا.فوق العاده شیطون شدی کم مونده از دیوار بالا بری که اونم فکر کنم در اینده نزدیک انجام بدی .بهمن ماه رفتیم پیش خانم علوی مشاو...
28 اسفند 1393

پسر باسواد من

آدریان خان تو توی سن 18 ماه و 10 روزگی می تونی حدود 20 کلمه رو قشنگ بخونی و من و بابایی از این پیشرفتت واقعا خوشحالیم. امیدوارم هر روز شاهد پیشرفتت باشم
28 دی 1393

18 ماهگی

پسر قشنگم 18 ماهه شدیم،من تو و بابایی.یکساله و نیم.و به همین مناسبت با بابایی بردیمت شهربازی🎠 و کلی بازی کردی اخه عاشق پارکی و هر موقع میریم بیرون همش میگی پارک پارک.حرف زدنت خیلی قشنگ شده تمام کلمات رو بعداز یکبار شنیدن تکرار می کنی.زورگو هم شدی و هرچی میخوای باید انجام بدیم اگه نخوای تلویزیون ببینی کسی هم نباید ببینه و میری خاموشش میکنی یا مثلا چند روز پیش که رفته بودیم پاساژ تو رفتی توی اسباب بازی فروشی و یه تلفن صورتی برداشتی و هرکاری کردیم ندادیش و مجبورم کردی همنو بخرم خیلی شیطون شدی خیلی  به حدی که باباجون بهم میگه خدا به دادت برسه😌. عاشق ماهی هستی و بابایی هم رفته برای عزیزه دلش یه آکواریوم کوچولوی خوشگل خریده با دوتا ماهی.ه...
21 دی 1393

یلدای 93

گل مامان امسال هم مثل سال پیش یلدا شیراز بودیم.اینبار برای خاله نازی نامزد عمو محسن کادو بردیم  و تو دوباره با اقوام پدریت دیدار کردی و حسابی شیطنت به عمو محسن میگی اوسن و به عمو مهدی میگی ممو و درحال نمک ریختنی و البته خیلی لوس شدی هرجا میریم تو اصلا غریبی نمی کنی و سر همه وسایل میری و اگه بهت بگم نکن بدت میاد و میزنی زیر گریه و چند وقتیه یاد گرفتی با زبان خودت برام توضیح میدی که یعنی چرا داری دعوام میکنی. چند روزیه بهم میگی ایایه (الهه )و گاهی با مامان ترکیبش میکنی و میگی ایاما.یه چیز جالب از روزی که خواستیم بیایم شیراز تو همه چیز رو خلاصه کردی مثلا به من میگی (ما)  راستی یک ماه از خرید تراشه های الماس گذشت و تو مرحله اول...
1 دی 1393

پسر باهوش من

93.9.1 با بابایی رفتیم و مجموعه آموزش خواندن فارسی و انگلیسی تراشه های الماس رو خریدیم به نظرم بهتراز نمونه های دیگه بود.در مرحله اول باید هر روز یک کلمه یاد بگیری با اینکه برای بالای ۲ سال طراحی شده ولی روند یادگیریت عاالیه. نمی خوام روزهات بی هدف سپری بشه دوست دارم هر روز در کنار بازی کردنت چیزهای جدیدی یاد بگیری. استوانه هوش رو خیلی دوست داری و از چیدنش لذت میبری.کتابهات رو تو کمدت طبقه پایین گذاشتم تا راحت برشون داری مهم نیست پاره کنی همین که بر می داری و ورق می زنی و گاهی برام می خونی خیلی خوبه. گاهی هنگام خوندن کارتها کلمه مامان و زبان رو بخاطره « ن » آخرش اشتباه می کنی ولی من خوشحال میشم،اینکه حتی می تونی شباهت ها...
11 آذر 1393

دوباره تو

خیلی دوستت دارم نمی دونی وقتی میگم خیلی یعنی چقدر.انقدر که هنوزم وقتی نگاهت می کنم انگار بار اوله میبینمت از دیدنت به وجد میام و ذوق می کنم اخه تو یدونه قلبمی. داری کم کم حرف می زنی خیلی کلمات رو میگی و بعضی کلمات هم بشنوی تکرار می کنی کلمات جدیدی که میگی:داشین،اِهسا (ساعت)،سیر(شیر)،دس(دست)،دهش(کفش)،این چیه،جیز،داغ،اه شد(تموم شد)،بابَه(آب)،دشویی(لباسشویی،دستشویی،ظرفشویی)،اوچه(مورچه)،چش(چشم)،داشو(قاشق). و اولین جمله ای که گفتی.... « ایلیا بیا » 93.8.13 عاشق ایلیایی هر جا بره دنبالش میری و مدام میگی ایلیا.ایلیا. صدای حیوانات رو تقلید می کنی.هاپو،ببعی،گاو،کلاغ،جوجو،گربه. دیگه شیر خوردن شبها به یکبار ساعت 3 صبح یکبار هم...
10 آذر 1393

توتو

بیش از حد عاشق ماشین و اتوبوس و موتوری. وقتی می ریم بیرون فقط داری دنبال موتور می گردی .بعد نشون می دی میگی ...توتو بعد منتظری تا بابایی پیاده بشه سریع میپری پشت فرمون و شروع می کنی به رانندگی . تو خونه هم یه فرمون داری و باهاش ماشین بازی می کنی.صبح ها که از خواب  بیدار میشی اشاره می کنی به پنجره و میگی توتو،باید یک ربع ببرمت تا توتو ببینی. کلمات جدید یاد گرفتی....میگی...ایلیا،نعنا،بیا.موچه(مورچه).بعضی وقتها هم کلماتی رو که بگم ،میگی ولی فقط همون یه باره و دیگه تکرار نمی کنی. برات کتاب شنگول و منگول و می خونم.وقتی می گم اقا گریه اومد در زد تو میگی کیه.وقتی میگم بچه ها گفتن نه تو مامان ما نیستی ،میگی..نه نه نه.  امروز با...
22 مهر 1393

روزهای شیرین روزگارم

خیلی وقته نتونستم بیام اینجا و برات بنویسم،اصلا وقت نمی کنم یعنی نمیذاری.ماشاالله خیلی شیطون شدی از در و دیوار بالا میری هر کاری دوست داری باید انجام بدی و کسی جرات نداره بهت بگه نکن،نگاه می کنی و دوباره همون کار و انجام می دی،دیروز تو باغ داشتی با انگشت با سنگها بازی می کردی بهت گفتم نکن بعد تو نگاهم کردی و کف دو دستت رو کشیدی رو سنگها...فرقی هم نمی کنه  هر کاری باشه همینطوره دقیقا اگه بگم نکن انجامش می دی.مجبورم یه جور دیگه حواست رو پرت کنم .به هیچ عنوان به اسباب بازی هات اهمیت نمیدی فقط کنترل و سیم برق و پریز و وسایل برقی شدی بابا برقی من. هر کی زنگ می زنه .چه صدای در باشه چه موبایل و تلفن تند تند میگی کی یه. شماره تلفن قصه گوی خ...
6 مهر 1393